تبليغاتX
مهاجر

 

 

 

مهاجر

ستایشگر آنم که اندیشیدن را به من آموخت نه اندیشه ها را








انتقال وبلاگ

با عرض سلام!
این وبلاگ به مکان جدید خود در پارسی بلاگ منتقل شد !
آدرس http://mohajer14.parsiblog.com/





قلمرو دين و عرصه سياست

 صرف نظر از تلازم مفهومى دو مقوله دين و سياست، اصولا توجه به سه بخش اصولى تعاليم اسلام : ايدئولوژى، شريعت و اخلاق، خود مبين اين رابطه عميق، اصولى و جدايى ناپذير ميان آن دو است و با توجه به محتوا و مسائل ماهوى دين و سياست، جايى براى ترديد باقى نمى‏ماند كه در اسلام رابطه دين و سياست يك رابطه منطقى و ماهوى است و اين دو، لازم و ملزوم يكديگرند و جدايى ناپذير، و به عبارت ديگر اين رابطه به عنوان يك اصل و يك مبناى كلى و زيربنايى در تفكر اسلامى غير قابل انكار مى‏باشد.

بخش عظيمى از مسائل دين در قلمرو عملكرد سياسى، است در حالى كه متقابلا در عرصه سياست نيز بسيارى از مسائل، مربوط به قلمروهاى دينى است.

صورت مسئله و ماهيت اين رابطه منطقى را مى‏توان به صورتها و شيوه‏هاى مختلف طرح كرد :

1- در عرصه سياست و قلمرو دين مشتركاتى وجود دارد كه اين دو را در هدف و يك سلسله مسائل مهم زندگى اجتماعى، به هم مربوط مى‏سازد. ولى در عين حال، هركدام از آن دو، مميزات و ويژگيهاى اختصاصى خود را دارند و به همين دليل در شرايط خاص ناگزير از يكديگر جدا مى‏شوند . مثلا در شرايط فساد دولت و اقتدار سياسى حاكم كه راه هر نوع اصلاح و دگرگونى بسته مى‏شود، دين راه انزوا پيش مى‏گيرد و پيروانش را به كناره‏گيرى از ورطه سياست فرا مى‏خواند، چنانكه سياست و سياستمداران نيز در شرايط استبداد دينى و فساد اقتدار دينداران، ممكن است كه دين را از صحنه خارج كنند، گرچه خود ديندار هم باشند.

به همين دليل جمعى در بررسى انديشه‏هاى سياسى اسلام، رابطه دين و سياست را در حد همان مرز مشترك دو مقوله پذيرا هستند و التزام به اين رابطه را به صورت مشروط مى‏پذيرند و جدايى نسبى را اجتناب ناپذير مى‏دانند.

به نظر مى‏رسد كه اين گونه برداشت از ارتباط دين و سياست، از آنجا ناشى مى‏شود كه اينان دين و سياست را به مفهوم عينى آن دو لحاظ كرده‏اند، كه در اين صورت مى‏توان فرض كرد كه يكى از آن دو يا هردو از مسير و هدف خود، خارج و دچار تباهى شود. در حالى كه پيش فرض آن است كه در صورت مسئله، دين و سياست به مفهوم درست آن دو تفسير شود كه در اين صورت فرض جدايى، امكان پذير نخواهد بود.

اگر ميان دين و سياست تلازم ماهوى وجود نداشت و دين، سياست را به دنبال نمى‏كشيد، هرگز ديندار بر آن نمى‏شد كه سياستش دينى باشد.

2- بخش عظيمى از مسائل دين در قلمرو عملكرد سياسى، است در حالى كه متقابلا در عرصه سياست نيز بسيارى از مسائل، مربوط به قلمروهاى دينى است. به عبارت ديگر، چه از بُعد نظرى و چه از بُعد اجرايى، هر كدام از آن دو ناگزير به قلمرو ديگرى كشيده مى‏شود و بدين جهت سياست، دين را مى‏طلبد و دين نيز سياست را.

در اين برداشت نيز مى‏توان مناقشه كرد. چه قلمرو دين با جامعيتى كه دارد، همواره همه عرصه‏هاى سياست را فرا مى‏گيرد و هيچ نظر يا عمل سياسى نيست كه دين در آن نظر يا عملى را عرضه نكند، حتى در مواردى كه نص شرعى وجود ندارد (يعنى در قلمرو مباحات كه دين در آنجا الزامى ندارد) دين، انسان را مكلف به عمل به مقتضاى عقل نموده است و مى‏توان گفت كه اين موارد نيز از قلمرو دين جدا نيست.

3- برخى نيز رابطه دين و سياست را اين گونه تفسير مى‏كنند كه در يك جامعه دينى خواه ناخواه همه چيز و از آن جمله سياست نيز دينى مى‏شود، و اين نوع تلازم يك امر طبيعى و نوعى جبر است. هنگامى كه مردم در يك جامعه سياسى ديندار هستند، سياست هم دينى مى‏شود و اين خصيصه، مدام كه مردم ملتزم به ديانتند، اجتناب ناپذير است، و براى جدا كردن سياست از دين، بايد ابتدا مردم را از دين جدا نمود، و آن گاه كه جامعه بى دين شد، سياست هم غير دينى مى‏شود.

بى‏گمان چنين تفسيرى از رابطه دين و سياست، به معنى ارتباط ماهوى ميان آن دو نمى‏تواند باشد و اين رابطه بيشتر به راه و رسم ديندارى جامعه، بستگى خواهد داشت تا مقتضاى خود دين، به طورى كه اگر فرض كنيم كه جامعه ديندار نخواست دين را در سياست دخالت دهد، سياست در اين صورت غير دينى خواهد شد. همچنين اگر چنين فرضى امكان پذير باشد كه جامعه بى دين بخواهد به دين عمل كند، سياست دينى خواهد بود. به تعبير روشنتر با چنين تفسيرى، درحقيقت، اين دين وسياست نيست كه متلازمند، بلكه اين اراده مردم است كه جهت سياست را تعيين مى‏كند .

براى توجيه اين نظر و تفسير بايد نكته‏اى را بر آن افزود كه اگر ميان دين وسياست تلازم ماهوى وجود نداشت و دين، سياست را به دنبال نمى‏كشيد، هرگز ديندار بر آن نمى‏شد كه سياستش دينى باشد. اگر ديندارى جامعه، سياست را دينى مى‏كند، به خاطر آن است كه دين چنين اقتضايى را دارد و ديندار و جامعه دينى از آن گريزى ندارد.

 



انديشه سياسي 5

 

سیاست‌ از دیدگاه‌ دین‌ هدف‌ است‌ یا وسیله؟‌

زمانی‌ در مقابل‌ شعار مارکسیستها که‌ اقتصاد را زیر بنا می‌نامیدند و مقوله‌های‌ دیگر را رو بنا، نویسندگان‌ اسلامی‌ بر آن‌ بودند که‌ اقتصاد را از دیدگاه‌ اسلام‌ امری‌ روبنایی‌ معرفی‌ نمایند و منظور آنان‌ از روبنا بودن‌ اقتصاد، آن‌ بود که‌ اصل‌ در اسلام، اندیشة‌ توحیدی‌ است‌ و اندیشة‌ اقتصادی‌ از اندیشة‌ توحیدی‌ نشأت‌ می‌گیرد. معنی‌ و مفهوم‌ این‌ اصل‌ آن‌ نبود که‌ از تأثیر اقتصاد به‌عنوان‌ یک‌ عامل‌ نیرومند اجتماعی‌ که‌ در بیشترین‌ مسائل‌ جامعه، نقش‌ تعیین‌کننده‌ دارد، چیزی‌ بکاهند.‌مشابه‌ این‌ بحث‌ را می‌توان‌ در مورد سیاست‌ از دیدگاه‌ اسلام‌ نیز مطرح‌ کرد و آن‌ اینکه‌ آیا سیاست‌ از دیدگاه‌ دین‌ یک‌ وسیله‌ است‌ یا هدف؟، اصل‌ است‌ یا فرع؟، زیربناست‌ یا روبنا؟ یکی‌ از بارزترین‌ نمودهای‌ سیاست، قدرت‌ است؛ آیا قدرت، هدف‌ است‌ یا وسیله؟‌بسیاری‌ از اندیشمندان، معتقدند که‌ در تفکر دینی، قدرت‌ سیاسی‌ تنها یک‌ وسیله‌ برای‌ استقرار حق‌ و اجرای‌ عدالت‌ است. قدرت‌ بدان‌ جهت‌ مطلوب‌ است‌ که‌ در خدمت‌ به‌ خلق‌ به‌ کار آید و گرنه‌ قدرت‌ طلبی‌ خود ضد‌ارزش‌ است. نهج‌البلاغه‌ آکنده‌ از تعبیرات‌ مختلفی‌ در این‌ زمینه‌ است. ‌برخی‌ از متفکران‌ اسلامی‌ قدرت‌ را هدف‌ دانسته‌اند و استقرار حاکمیت‌ دین‌ را منوط‌ به‌ تحصیل‌ آن‌ کرده‌اند و در نتیجه‌ آن‌ را از واجبات‌ دینی‌ شمرده‌اند. قدرت‌ به‌عنوان‌ یک‌ صفت‌ الهی‌ و مقدس، از اصول‌ اعتقادی‌ اسلام‌ است‌ و قدرتمند بودن‌ یک‌ ارزش‌ است. از این‌ رو مشاهده‌ می‌کنیم‌ که‌ گاه‌ در روایات، از انسان‌ ضعیف‌ - هر چند که‌ مؤ‌من‌ هم‌ باشد - شدیداً‌ انتقاد و نکوهش‌ شده‌ است.(23)‌اما اینکه‌ امام(ع) در نهج‌البلاغه، یک‌ جا از بی‌اعتباری‌ دولت‌ و بی‌ارزشی‌ قدرت‌ سخن‌ می‌گوید: «والله‌ لاسلمنه‌ ما سلمت‌ امور المسلمین»، و در جای‌ دیگر از تفویض‌ قدرت‌ به‌ معارضان‌ حکومتش؛ یعنی‌ قاسطین، ناکثین‌ و مارقین‌ سخت‌ خودداری‌ می‌کند و بشدت‌ جلوی‌ آنها می‌ایستد، بدان‌ خاطر است‌ که‌ این‌ ارزش‌ گاه‌ مورد سوءاستفاده‌ قرار می‌گیرد و در جهت‌ منفی‌ به‌کار گرفته‌ می‌شود و روشن‌ است‌ که‌ امکان‌ این‌ نوع‌ سوءاستفاده‌ هرگز دلیل‌ بر منفی‌ بودن‌ ارزش‌ قدرت‌ نیست. چرا که‌ همة‌ ارزشهای‌ والا، حتی‌ علم، حیات‌ و دیگر فضائل، در معرض‌ سوءاستفاده‌ هستند.‌چنین‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ هر دو سخن‌ قابل‌ توجه‌اند و از نظر منطق‌ دین، پذیرفته‌ شده‌ می‌باشند. این‌ مطلب‌ در مورد اقتصاد هم‌ صادق‌ است. بعلاوه‌ حتی‌ بنابر فرض‌ اول‌ نیز می‌توان‌ گفت‌ که‌ وسیله‌ بودن‌ سیاست‌ از دیدگاه‌ شریعت، چیزی‌ از اهمیت‌ سیاست‌ از دیدگاه‌ دینی‌ نمی‌کاهد، و چنین‌ نیست‌ که‌ هرچه‌ وسیله‌ تلقی‌ شد فرع‌ است‌ و کم‌ اعتبار، بلکه‌ این‌ وسیله‌ها هستند که‌ نخستین‌ اهداف‌ هر امری‌ را تشکیل‌ می‌دهند.‌بنابراین، سیاست‌ به‌ عنوان‌ یک‌ عنصر اصلی‌ در زندگی، و شأنی، همیشه‌ همراه‌ با انسان‌ بوده‌ است‌ و همچنین‌ عمل‌ سیاسی‌ و پالایش‌ صحنه‌های‌ سیاست، همواره‌ از اهداف‌ مهم‌ دین‌ بوده‌اند. این‌ اصل‌ را می‌توان‌ با مطالعه‌ اهداف‌ انبیا به‌ روشنی‌ به‌دست‌ آورد.

پی نوشت:

23. مانند حدیث‌ نبوی‌ که‌ فرمود: «اِن‌ الله‌ لایحب‌ المؤ‌من‌ الضعیف‌ و قیل‌ من‌ هو المؤ‌من‌ الضعیف‌ قال: الذی‌ لا یأمر بالمعروف‌ و لا ینهی‌ عن‌ المنکر»



انديشه سياسي 4

 

نقش‌ سیاسی‌ ادیان‌

 ‌امروزه‌ تعالیم‌ سیاسی‌ ادیان‌ بزرگی‌ مانند مسیحیت‌ و آیین‌ یهود، عملاً‌ از صحنة‌ سیاست‌ در سطح‌ ملی‌ و بین‌المللی‌ کنار گذارده‌ شده‌اند، و اگر در برخی‌ از عرصه‌های‌ سیاسی‌ جهان، نقشی‌ به‌ ادیان‌ ومذاهب‌ سپرده‌ شده‌ است، تنها به‌ خاطر بهره‌برداری‌ از نفوذ معنوی‌ آنها در مسیر اهداف‌ و طرحهای‌ سیاسی‌ است، و همان‌طوری‌ که‌ درطول‌ تاریخ‌ بازیگران‌ صحنه‌های‌ سیاست‌ از همه‌ وسایل‌ و ابزار، برای‌ رسیدن‌ به‌ قدرت‌ استفاده‌ می‌کنند، در این‌ راستا، همواره‌ از نفوذ ادیان‌ نیز بیشترین‌ سوءاستفاده‌ را برده‌اند.‌اگر در تحو‌لات‌ سیاسی‌ جهان، نقشی‌ برای‌ مسیحیت‌ و یا آیین‌ یهود مشاهده‌ می‌شود، به‌ خاطر آن‌ است‌ که‌ کلیسا وکنیسه‌ در خدمت‌ بازیگران‌ سیاست‌ در عرصه‌ بین‌الملل‌ هستند. امروزه‌ مسیحیان‌ جهان، پس‌ از یک‌ دوران‌ طولانی‌ کشمکش‌ تاریخی‌ سکولاریزم‌ را پذیرفته‌اند و یهودیان‌ غیر صهیونیست‌ از سیاست‌ به‌ دورند. ‌اسلام، سکولاریزم‌ و جدایی‌ دین‌ از سیاست‌ و بیگانگی‌ پیروان‌ ادیان‌ الهی‌ را یک‌ انحراف‌ بزرگ‌ می‌داند و آن‌ را بر خلاف‌ طبیعت‌ این‌ ادیان‌ می‌شمارد؛ و بیگانه‌ شدن‌ ادیان‌ نسبت‌ به‌ سیاست، بازتاب‌ شکست‌ دینداران، در تهاجم‌ تاریخی‌ ملحدان‌ نسبت‌ به‌ حاکمیت‌ ادیان‌ است.‌قرآن‌ کریم، به‌طور صریح‌ از این‌ پیکار مداوم‌ تاریخ‌ یاد کرده‌ است‌ و پایمردی‌ و استقامت‌ حامیان‌ مکتب‌ انبیا را ستوده‌ است:
« وَکَایٍّن‌ مِن‌ نَبی‌ قَاتَلَ‌ مَعَهُ‌ رِبٍّیُّونَ‌ کَثِیرٌ‌ فَمَا وَ‌هَنُوا لِمَا أَصَابَهُم‌ فِی‌ سَبیلِ‌ الله ِ»(8) (چه‌ بسیار پیامبرانی‌ که‌ انبوه‌ حامیان‌ تربیت‌ شده‌ در کنارشان‌ با دشمنان‌ جنگیدند و در برابر مصائبی‌ که‌ در این‌ راه‌ عایدشان‌ شد، هرگز سستی‌ به‌ خود راه‌ ندادند.)

 ‌از دیدگاه‌ قرآن‌ در این‌ راه‌ نه‌ تنها سستی‌ جایز نیست، اصولاً‌ صلح‌جویی‌ توأم‌ با ذلت‌ و از موضع‌ ضعف‌ نیز محکوم‌ تلقی‌ می‌شود:
«فَلا تَهِنُوا وَتَد‌عُوا اًِلَی‌ السَلمِ‌ وَ‌أَنتُمُ‌ لااَ‌علَونَ ».(9)(مبادا سستی‌ به‌ خود راه‌ دهید و از روی‌ ضعف‌ به‌ صلح‌ بگرایید، در حالی‌ که‌ شما برترید.)‌در مطالعة‌ زندگی‌ و راه‌ انبیا برجسته‌ترین‌ عناصر را در عملکرد سیاسی‌ آنها مشاهده‌ می‌کنیم، و این‌ حقیقتی‌ است‌ که‌ در تصویر حیات‌ اجتماعی‌ انبیأ در قرآن‌ به‌ وضوح‌ به‌ چشم‌ می‌خورد.‌اگر قدرت، محور اساسی‌ سیاست‌ است، انبیا همواره‌ از موضع‌ قدرت‌ سخن‌ گفته‌اند. واژة‌ «نذیر»(10) که‌ در قرآن‌ کریم‌ به‌ صورتهای‌ مختلف‌ در مورد انبیا به‌کار رفته‌ است، بیان‌ کنندة‌ چنین‌ موضعی‌ است.‌وعدة‌ پیروزی‌ نهایی‌ راه‌ انبیا و پیروان‌ مکتب‌ انبیا که‌ با واژة‌ «لیظهره»(11) بیان‌ شده‌ است‌ حاکی‌ از قدرتی‌ است‌ که‌ انبیأ برای‌ کسب‌ آن‌ تلاش‌ می‌نمودند. تعبیر به‌ «سلطان‌ مبین»(12) نیز به‌ نوعی‌ بیان‌کنندة‌ همین‌ حقیقت‌ است.‌اگر مشخصة‌ احزاب‌ سیاسی‌ را مسلک‌ و ایدئولوژی‌ بدانیم، ادیان‌ الهی‌ نخستین‌ بنیانگذاران‌ تحزبند، و اگر تشکیلات‌ و سازماندهی‌ را ملاک‌ موجودیت‌ احزاب‌ بدانیم، باز قویترین‌ و استوارترین‌ تشکیلات، در همة‌ تاریخ، متعلق‌ به‌ انبیا است. برخی‌ مفهوم‌ حزب‌ سیاسی‌ را اعضای‌ وابسته‌ و هوادار معتقد به‌ آرمان‌ آن‌ می‌دانند؛ با چنین‌ فرضی‌ باید گفت‌ اسباط، حواریون، انصار و همة‌ پیروان‌ وفادار و معتقد به‌ مکتب‌ انبیا نخستین‌ تشکیل‌ دهندگان‌ احزاب‌ سیاسی‌ بوده‌اند.‌اگر ایجاد جبهة‌ جدید در مبارزات‌ اجتماعی، برای‌ تعیین‌ سرنوشت‌ جمعی‌ از آثار، کار سیاسی‌ احزاب‌ به‌ شمار می‌رود، بارزترین‌ آن‌ را می‌توان‌ در حیات‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ انبیا یافت. بطور مثال‌ حضرت‌ موسی(ع) در برابر فرعون‌ و ملأ‌ او (یعنی‌ دار و دسته‌ و درباریان‌ او)(13) و نیز حضرت‌ عیسی(ع) در مقابل‌ قیصر(14) و پیشاپیش‌آن‌ دو، حضرت‌ابراهیم(ع) در برابر نمرود جبهة‌ نیرومندی‌ را بازکردند.(15)‌از آنجایی‌ که‌ دنیامداران‌ سلطه‌جو، همواره‌ جناح‌ انبیا را مانع‌ کامروایی‌ و بقای‌ دولت‌ خود می‌دانستند، برای‌ مقابلة‌ با حکمت‌ و حاکمیت‌ انبیا و خاموش‌کردن‌ ندای‌ آنان‌ و حامیانشان، معمولاً‌ از شیوه‌های‌ بیرحمانه‌ای‌ چون‌ ترور، قتل‌ و خشونت‌ استفاده‌ می‌کردند.‌معمولاً‌ برخورد انبیا با حاکمان‌ و جباران‌ زمان، موجب‌ دو قطبی‌شدن‌ جوامع‌ بشری‌ بوده‌ است. این‌ تجزیة‌ سیاسی، هرگز به‌ خواست‌ جناح‌ انقلابی‌ وفادار به‌ وحی‌ نبوده‌ است، بلکه‌ بازتاب‌ روندی‌ بوده‌ است‌ که‌ جناح‌ زورمدار متجاوز به‌ حقوق‌ مردم‌ و ستمگر در پیش‌ داشته‌ است.‌اگر قرآن‌ این‌ بخش‌ از تاریخ‌ سیاسی‌ گذشته‌ را بیان‌ نمی‌کرد و نام‌ این‌ تاریخ‌سازان‌ انقلابی‌ و نقش‌آفرینان‌ عرصة‌ سیاست‌ الهی‌ را برنمی‌شمرد، بی‌شک‌ تاریخ‌ سیاسی‌ مدون‌ جهان‌ و تاریخ‌ نگاران‌ یکسونگر، نام‌ و نشان‌ انبیا وحزب‌ و مرام‌ اسباط‌ و حواریین‌ و ربیون‌ و انصار آنها را از دید تاریخنگرهای‌ حقیقت‌جو پنهان‌ می‌داشتند و در بوته‌ نسیان‌ تاریخ‌ دفن‌ می‌کردند. ولی‌ قرآن، وجدان‌ تاریخ‌ را بیدار کرد، و حق‌ مبارزات‌ وقفه‌ناپذیر انبیا را حفظ‌ کرد و سیاست‌ دو قطبی‌بودن‌ تاریخ‌ را آشکار ساخت. قطبی‌ با عناوین: ملأ‌ و مستکبرین‌ ومسرفین‌ و مترفین، و قطب‌ دیگر با عناوین‌ مستضعفین‌ وناس‌ و ذریه‌ و ارذلون. همواره‌ این‌ دو قطب‌ در برابر همدیگر قرار دارند و حامیان‌ قطب‌ اول‌ و نهادهای‌ آن‌ کافران، مشرکان، منافقان، فاسقان‌ و مفسدانند، وطرفداران‌ جریان‌ و حاکمیت‌ قطب‌ دیگر موحدان، مؤ‌منان، متقیان، صالحان، مجاهدان‌ و شهدایند.‌این‌ تقسیم‌بندی‌ بخوبی‌ می‌رساند که‌ دو گروه‌ مستکبرین‌ و مستضعفین‌ دارای‌ دو خاستگاه‌ و پایگاه‌ اعتقادی‌ مشخصند: خاستگاه‌ و پایگاه‌ عقیدتی‌ گروه‌ اول‌ شرک، کفر، نفاق، فسق‌ و فساد است‌ و خاستگاه‌ و پایگاه‌ عقیدتی‌ گروه‌ دوم‌ ایمان، توحید، صلاح، اصلاح‌ و تقواست. مطالعة‌ آیات‌ پنجاه‌ و نهم‌ تایکصدوسی‌وهفتم‌ سورة‌ اعراف‌ که‌ در زمینة‌ تاریخ‌ پیامبرانی‌ چون‌ نوح، هود، صالح، لوط، شعیب‌ و موسی‌ نازل‌ شده‌ است، گویا درگیری‌ و جبهه‌گیری‌ دو قطب‌ استضعاف‌ و استکبار و طرز تفکر حامیان‌ آن‌ دو در جهت‌ جامعه‌ و حکومت‌ است. ‌عنصر اصلی‌ جامعه‌ و حکومت؛ یعنی‌ مردم، تکیه‌گاه‌ اساسی‌ دعوت‌ انبیأ هستند. در قرآن‌ مخاطبین‌ انبیأ با کلمة‌ «ناس» که‌ همان‌ مردم‌ باشد، تعبیر شده‌ است؛ و انبیا از میان‌ مردم‌ برانگیخته‌ شده‌اند، و اصولاً‌ مردم‌ و ارادة‌ آنها را مظهر ارادة‌ خدا معرفی‌ می‌کنند:
«وَنُریدُ‌ أن‌ نَمُنَّ‌ عَلَی‌ الَّذینَ‌ استُضعِفُوا فِی‌الا‌ َرضِ‌ وَنَجعَلَهُم‌ أَئِمَّةً‌ وَنَجعَلَهُم‌ الو‌ارِثین.»(16) ‌موسی‌ در نخستین‌ مرحلة‌ دعوت، خود را مأ‌مور می‌یابد که‌ اول‌ به‌ سراغ‌ فرعون‌ برود و مسئلة‌ حکومت‌ را مطرح‌ کند:
«اِذ‌هب‌ اًلی‌ فِر‌عَونَ‌ اًنَّهُ‌ طَغَی‌ فَقُل‌ هَل‌ لَکَ‌ اًلَی‌ أن‌ نتَزکَّی‌ وَ‌أَ‌هدِیکَ‌ اًلَی‌ رَبٍّکَ‌ فَتَخشَی»(17)‌و سرانجام‌ به‌ مردم‌ نوید می‌دهد که‌ وارثان‌ حکومت، شایستگان‌ متقی‌ هستند:
«قالَ‌ مُوسی‌ لِقَومَهِ‌ استَعِینُوا بِاللهِ‌ وَ‌اصبِرُ‌ا اًنَّ‌ الأَرضَ‌ لِلَّهِ‌ یُورِثُهَا مَن‌ یَشاَّءُ‌ مِن‌ عِبادِهِ‌ وَ‌العَاقِبةُ‌ لِلمُتَّقینَ.»(18)‌داود هم‌ به‌ مردم، نوید حکومت‌ صالحان‌ را داد، و پیش‌ از او هم‌ حکومت‌ عادلانه‌ و حاکمیت‌ قانون‌ خدا، توسط‌ شایستگان‌ و توسط‌ انبیأ گذشته‌ طرح‌ شده‌ بود:
«وَلَقَد‌ کَتَبنَا فِی‌الزَّبُورِ‌ مِن‌ بَعدِ‌الذِکرِ‌ أَنَّ‌ الاَرضَ‌ یَرثُهَا عِبَادِ‌ی‌ الصَالِحُون»(19)‌قرآن‌ با بازگوکردن‌ جریان‌ استکباری‌ فرعون، حکومت های‌ استکباری‌ را - که‌ همواره‌ بر این‌ اساس‌ حکومت‌ می‌کرده‌اند که‌ کشور و دولت‌ و قانون، در وجود آنها خلاصه‌ می‌شود و رویة‌ شخصی‌ جباران، جایگزین‌ سازمان‌ سیاسی‌ صالح‌ گردد، رد‌ می‌کند:
«اًنَّ‌ فِر‌عَونَ‌ علا فِی‌ الأَرضِ‌ وَجَعلا أَ‌هلَهَا شِیَعَاً‌ یَستَضعِفُ‌ طَائِفَةً‌ مِنهُم‌ یُذَبٍّحُ‌ أ‌بنَأَ‌هُم‌ وَیَستَخیِی‌ نِساءَ‌هُم‌ اًنَّهُ‌ کَانَ‌ مِنَ‌ المُفسِدینَ.» (20) ‌فرعون‌ با حاکمیت‌ استکباری‌ و برقرارکردن‌ تبعیض‌ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی‌ و اعتقادی‌ میان‌ خود و مردم، آنها را به‌ استضعاف‌ کشانید و به‌ حال‌ خواری‌ و محرومیت‌ و استثمارزدگی‌ و عبودیت‌ درآورد. قرآن‌ به‌ دنبال‌ این‌ توصیف‌ از ماهیت‌ حکومت‌ استکباری‌ و آثار ضدمردمی‌ آن، از اراده‌ای‌ حاکم‌ بر تاریخ‌ سخن‌ به‌ میان‌ می‌آورد که‌ همواره‌ در برابر ارادة‌ هیئتهای‌ حاکمه‌ تباهگر استکباری، بر تاریخ‌ بشر و سیر تحولات‌ اجتماعی‌ حاکم‌ بوده‌ است‌ و رودرروی‌ ارادة‌ جباران‌ قرار می‌گرفته‌ است.‌بی‌شک، این‌ ارادة‌ خدا بود که‌ در نهضت‌ مردمی‌ انبیأ و ارادة‌ جمعی‌ مستضعفین‌ متجلی‌ می‌شد و آن‌ را به‌ حرکت‌ در جهت‌ رسیدن‌ به‌ حاکمیت، سوق‌ می‌داد:
«نُرِیدُ‌ نَمُنَّ‌ عَلَی‌ الَّذینَ‌ استُضعِفُوا فِی‌الأَرضِ‌ وَنعَلَهُم‌ أَئِمَّةً‌ وَنَجعَلَهُم‌ الوَ‌ارثِینَ‌ وَنُمَکَّنُ‌ لَهُم‌ فِی‌الا‌ ‌رضِ‌ نَرَ‌ی‌ فِر‌عَونَ‌ وَ‌هَامَانَ‌ وَجُنُودَ‌هُما مِنهُم‌ مَا کانُوا یَحذُرونَ.»(21)
(اراده‌ کردیم‌ کسانی‌ را که‌ در روی‌ زمین‌ به‌ حال‌ خواری‌ و محرومیت‌ و استثمارزدگی‌ و عبودیت‌ کشانده‌ شده‌اند، رهین‌ منت‌ و احسان‌ خویش‌ گردانیم‌ و ایشان‌ را به‌ پیشوایی‌ و حاکمیت‌ رسانیم‌ و از میراث‌ برخوردار گردانیم‌ و در زمین‌ از چنان‌ مقام‌ و موقعیتی‌ برخوردارشان‌ سازیم‌ که‌ در برابر دشمنیها و موانع، پایدار بمانند و فرعون‌ و هامان‌ و سپاهیانشان‌ را به‌ روزگاری‌ بنشانیم‌ که‌ همواره‌ از آن‌ بیم‌ داشتند.)‌قرآن، هدف‌ انبیا را برپایی‌ نظام‌ عادلانه‌ معرفی‌ کرده‌ است‌ و حدید را که‌ رمز حرکت‌ مسلحانه‌ است، وسیلة‌ استقرار این‌ نظام‌ سیاسی‌ - اقتصادی‌ قرار داده‌ است. و مقارنة‌ کلمات‌ میزان‌ و حدید در این‌ آیه، نشان‌دهندة‌ محورهای‌ اصلی‌ تشکل‌ سیاسی‌ و برقراری‌ حکومت‌پیامبران‌ است. انبیا تمامی‌ این‌ حکومتها را با همة‌ تفاوتهایی‌ که‌ در شکل‌ و نحوة‌ حاکمیت‌ داشته‌اند، با یک‌ دید نگریسته‌اند،همه‌ را محکوم‌ کرده‌اند و نامشروع‌ دانسته‌اند؛ و این‌ شرایط‌ خاص‌ سیاسی‌ - اجتماعی‌ حاکم‌ بر زمان‌ و جامعه‌ هر کدام‌ از انبیا بوده‌ است‌ که‌ به‌ نهضت‌ و مبارزه‌ و طرح‌ مکتبی‌ هر کدام، شکل‌ خاصی‌ بخشیده‌ است. ‌اگر ما در نهضتهای‌ انبیا، تفاوتهایی‌ مشاهده‌ می‌کنیم‌ و جنبش‌ قهرآمیز حضرت‌ موسی(ع) را تندتر از دیگر انبیا می‌یابیم، نه‌ به‌ خاطر آن‌ است‌ که‌ نهضت‌ حضرت‌ موسی(ع) از محتوایی‌ ویژه‌ برخوردار بوده‌ است، چرا که‌ نفی‌ حاکمیت‌ غیرخدا و استقرار حاکمیت‌ خدایی‌ از طریق‌ ارادة‌ مردمی‌ و جمعی، طرح‌ مشترک‌ همه‌ انبیا بوده‌ است.‌حال‌ اگر در شیوه‌ آن‌ اختلافی‌ دیده‌ می‌شود، باید علت‌ را در شرایط‌ زمان‌ و مقتضیات‌ موجود، جستجو کرد. حتی‌ شیوه‌ حضرت‌ عیسی(ع) هم‌ جدا از حلقات‌ به‌ هم‌ پیوستة‌ نهضتهای‌ انبیا نبوده‌ است‌ و اموری‌ همچون: انزواطلبی‌ و رهبانیت، کناره‌گیری‌ از مسئولیتهای‌ اجتماعی، بی‌طرفی‌ و بی‌تفاوتی‌ نسبت‌ به‌ جریان‌ حاکمیت‌ زمان‌ و قیصر را به‌ حال‌ خود رهاکردن‌ که‌ به‌ او نسبت‌ داده‌ می‌شود، هرگز شیوة‌ او نبوده‌ است؛ قرآن‌ نیز رهبانیت‌ را بدعتی‌ در آیین‌ حضرت‌ عیسی(ع) می‌شمارد: «و رُ‌هبَانِیَّةً‌ ابتَدَ‌عُوها».(22)

پی نوشت ها :

8. آل‌عمران/ 146.
9. محمد(ص)/ 35.
10. هود / 25 و ده‌ها آیه‌ دیگر.
11.توبه/ 33 و چندین‌ آیه‌ دیگر.
12.مؤ‌منون/ 45 و چند آیه‌ دیگر.
13. شعرأ/16 و اعراف/103 و